غزل نخوان كه گريه ام ميگيرد. من از غزل نخواندنت ، ديوانه مي شوم گواهش همين لحظه هاي اينجا نشستنم سلام براي من زندگي داريد؟ بهانه ميخواهيد؟ دلم پر از جمله هاي سنگين است و هي فرو ميريزيد از چشمانم... و من به دست خودم تو را خواهم برد و در شلوغي بازار گم خواهم كرد زرنگ باش و دستم را ول نكن غزل.... (وقتي كسي ميداند چه مرگش است چه فرق ميكند ...)
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:4 توسط الهه حمیدی.م
|
