تبليغاتX
نوشته های طبق معمول الهه حمیدی

 

 

غزل نخوان كه گريه ام ميگيرد.

من از غزل نخواندنت ، ديوانه مي شوم

گواهش همين لحظه هاي اينجا نشستنم

سلام براي من زندگي داريد؟

بهانه ميخواهيد؟

دلم پر از جمله هاي سنگين است

و هي فرو ميريزيد از چشمانم...

 و من به دست خودم  تو را  خواهم برد و در شلوغي بازار گم خواهم كرد

زرنگ باش و دستم را ول نكن غزل....

 

(وقتي كسي ميداند چه مرگش است چه فرق ميكند ...) 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:4 توسط الهه حمیدی.م |